گمشده
(لب و لوچه ی آویزان)
(لب و لوچه ی آویزان)
نامه های شاملو برای آیدا را می خوانم، نوشته است "گرچه با وجود این بهترین شعرهایم نام تو را دارند ..." و این یعنی اوج خوشبختی آیدا، حالا دیگران هرچه می خواهند بگویند!
خوش به حال آیدای شاملو و خوش به حال تمام عشق های این چنینی؛ چه خوب که هنوز آدمهای نابی هستند که با عشق های عظیمشان زمین را زنده نگه دارند:)
بوی خوش بارانی که پیچیده لای حال و هوایم، هدیه ی بزرگی بود که خدا برای حسن ختام این روز نه چندان خوب به من داد. روزی که صبح تا شب آن را خوابیدم و اگر دیگران آنقدر خلوتم را بهم نمی زدند خوشحال تر بودم و حالا هم میروم که داشته باشم شب تا صبح خوابیدن را ...
برف می گوید "اشتباه تو اینه که همونطور که هستی نشون میدی، حرف هاتو همونطور که هست می زنی و خیلی خیلی خری"
پوفففففف، حتی حوصله برف را ندارم کاش جدا می شد از من یا لااقل سکوت می کرد!
دیشب خوابی دیدم با عنوان "اومدم دنبال رژگونه مادرشوهرم" ! مبادا فکر کنید که در این خواب من و مادرشوهرم رفته بودیم عروسی و رژگونه ای را گم کرده بودیم ...؛ نه به هیچ وجه چنین نبود بلکه ما در جنگ جهانی اول به سر می بردیم و از بد روزگار خانه ـمان به محاصره آلمانی ها درآمده بود. بله همینطور که می بینید دیشب من خوابی کاملا خل معابانه و جذاب دیده ام!
خب داشتم می گفتم، وقتی محاصره شدیم من از اتاقی که گویا مخزن الاسرارمان بود بیرون پریدم و گفتم "بذارید هرکاری دلشون میخواد بکنن از من هیچ مدرکی نمی تونن پیدا کنند." و ناگهان کسی به من یادآوری کرد که همه کتاب هایم در آن اتاق مذکور به جا مانده و در تمامشان مُهر اسمم وجود دارد! بله در جنگ جهانی اول همچین آدم مهمی بوده ام من!
یکهو عین بخت برگشته ها به آن اتاق بازگشتم و تمام کتاب هایم را زدم زیر بغلم، سه چهارتایی هم باقی ماند که زیر فرش پنهان کردم تا دوباره به سراغشان برگردم، اما وقتی برگشتم آلمانی ها در آن اتاق همچون برج زهرمار ایستاده بودند... اما من لبخند مضحکانه ای به آنان زدم و با اعتماد به نفس کامل گفتم "اومدم دنبال رژگونه ی مادرشوهرم" !!! حالا بماند که ما چطور زبان همدیگر را متوجه شدیم و چطور سربازان آلمانی آنقدر رژگونه دوست و خاطرخواه مادرشوهرم بودند که چیزی به من نگفتند!
در فرصت به دست آمده به سرعت چندتا کتاب باقی مانده را زیر لباسم پنهان کردم و از درون کشوی میز یک رژگونه ی گلبهی برداشتم و گفتم "دیدید دروغ نمی گفتم" و با همان لبخند مضحکم بیرون آمدم :))
یعنی چنان خواب فان و مزخرفی بود که بعد از پایان داستان، از جا پریدم و شروع به خندیدن کردم و سپس خودم را به یک نوشیدنی خنک و خواب مجدد دعوت نمودم :)
+ دیوانه هم خودتان هستید، من کتاب زیاد می خوانم و این خواب ها را تحت تاثیر آنها می بینم 
نمی فهمم چرا وقتی به کسی کتاب امانت می دهم و می گویم "مثل چشمات ازش مراقبت کن" به او برمیخورد!!!
+ روانشناسان می گویند هرگز کتاب هایی که دوست دارید را به دیگران قرض ندهید؛ و من باز اشتباه می کنم، اشتباه می کنم ...
«چهار سال پیش، من و دیوید مثل همه شبای دیگه رفتیم توی رختخواب، مسواک زدیم، کتاب هامون رو خوندیم، درباره رستورانی حرف زدیم که می خواستیم فردا بریم... و وقتی من صبح زود بیدار شدم، دیوید مثل یه تیکه یخ کنار من دراز کشیده بود. کبود بود. من... من حتی رفتنش رو احساس نکرده بودم. حتی نتونستم بگم...»
«می تونی تصور کنی کنار کسی باشی که عاشقشی و بعد اون همون جا پیش خودت مُرده باشه؟ فکر کنی که شاید می تونستی کمکش کنی؟ که نجاتش بدی؟ این که ندونی شاید اون بهت نگاه کرده و ازت کمک خواسته...»
«تنها چیزی که توی این دنیا ارزش داره، اینه که آدم عاشق کیه.»
"دختری که رهایش کردی / جوجو مویز"
+ همیشه از مرگ آدم ها و نبودنشان ترسیده ام، هروقت با کسی سرد شده ام به مرگ فکر کرده ام، به این که اگر در همین لحظه مرگ جدا کننده ما باشد خودم را خواهم بخشید یا تا آخر عمر حسرت می خورم ... برای همین است که همیشه سعی می کنم برای آنهایی که دوستشان دارم بهترین ِخودم باشم، شما هم تلاش کنید. زندگی کوتاه است!
دلمه ی امروزم هم در تابه وا رفت! (بغض)
خب بعضی ها هم فکر می کنند خوب بودن و خوبی کردن جزء وظایف اطرافیانشان است!
دیروز که داشتم ماشین را کاملا سر و ته می کردم در جواب دعوایی که پدرم با من کرد، گفتم " تقصیر من نیست به خدا زمین کجه! " و بعد همینطور که پدال ترمز را فشار می دادم، از حرف خودم خنده ام گرفت ...؛ دروغ نمی گفتم، واقعا جاده ی خاکی آنجا کج بود, اما دلیلی نداشت که من چپ کنم و تمام این ها به مهارت و قدرت من ربط داشت.
همه خوب می دانیم که زندگی هم بالا و پایین و چاله چوله زیاد دارد، در میان مردم هم، آدم های ناموزونی هستند که با ما روبرو شوند، خودمان هم گاهی حال دلمان کج و ماوج می شود! اما هیچ یک از این ها دلیل نمی شود که چپ کنیم، چون ما گیاه نیستیم! ما انسانیم و سرشار از قدرت :)
بچه که بودم وقتی یک نفر می گفت پروژه دارد، دلم ضعف می رفت. به این فکر می کردم که بالاخره یک روزی هم نوبت من می شود که بگویم "وقت ندارم، باید روی پروژه هام کار کنم."
اما حالا که هر استادی چپ می رود، راست می آید یک پروژه می دهد دستم، حالا که پروژه ها روز تعطیل و عید و تابستان سرشان نمی شود ... حالا به این فکر می کنم که ای کاش می توانستم مثل کودکی هایم باشم، ای کاش می توانستم بی دغدغه بنشینم و هر کاری که دلم می خواهد را انجام بدهم ...

+ سعی کردم عکس رو برعکس کنم، ولی انگار وارونه بودن را دوست دارد!
به خودم افتخار می کنم که در زندگی ام هرکاری دلم خواسته انجام داده ام، فارغ از هر گونه حفظ ظاهر و حفظ موقعیت و حفظ نظر دیگران و حفظ هرچیزی که موجب می شود خود واقعی ام نباشم ...
فصل شیرین خواندن کتاب های بکری که طی 9 ماه یکی یکی یکی خریده ام
فصل سنتور و قطعه های پرخاطره
فصل بوم و طرح و رنگ و روغن
فصل تمام و کمال برای خودم بودن
فصل عاشقی و دیگر هیچ.
تا ابد دوستت خواهم داشت، اینو نباید فراموش کنی!
و
مهم نیست که دیگران چطور نگاه می کنند، مهم اینه که من عاشق یک شیر هستم:)