آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند.

هجوم واژه ها

وقتی که برای آدمی "دوست" هستید، دوستش بدارید، دوستش بمانید، اگر میخواهید نباشید خب نباشید، بروید! ولی اگر هستید کامل باشید، رفیق نصفه و نیمه به درد عمه ـتان هم نمی خورد (اینجا احتمالا نویسنده دلخور بوده  و به ناچار پای عمه ی شما را وسط کشیده!) داشتم می گفتم باور کنید دوست بودن اگر چیزی به انسانیت ـمان اضافه نکند چیزی نمی کاهد؛ پس برای یکدیگر دوست باشیم، خیلی خیلی دوست باشیم؛

یک روزی همه از زندگی هم خواهیم رفت، مطمئن باشید! یک روزی من آنقدر از شما و زندگی ـتان دور خواهم شد که دیگر مجبور به دوست داشتنم نباشید! (مثلا الان عمه من شما را مجبور کرده که مرا دوست بدارید، چون عمه من زن دیکتاتوریست!) خلاصه عمر بودن هایمان کنار هم خیلی کوتاه است، منظورم اصلا مرگ نیست، همه بالاخره یک روزی از جای الان ـمان می رویم، من می روم، شما می روید، او می رود، همه دور می شویم.

عمر دوست بودن هایمان کوتاه است، یک سال، دو سال، ده سال ... بالاخره تمام می شود، پس حالا که هستیم، حالا که دوست هستیم، دوست بداریم، دوست بمانیم، این یک تکه از زندگی دورهمی ـمان را خوب زندگی کنیم... .

دختری با موهای بافته

دو تا پاپیون گل گلی برای موهایم خریده ام و وقتی می بافم ـشان با دُم قشنگم به تمام آدم های دنیا فخر می فروشم!

در ستایش استاد

گفتم می خوام دردودل کنم، گفت من گوش میدم. گفتم شاید هم گریه کردم. گفت من دستمال ندارم! گفتم خودم دارم. گفت من و تو بچه های کوهستان هستیم و خیلی خیلی مقاوم تر از این حرفاییم، هوم؟

راستی آرزوت به کجا رسید؟

اگر آدم هایی که به شما ایمان دارند و پیگیر اهدافتان هستند و باور دارند که روزی آرزوهای کوچک و بزرگتان تحقق پیدا می کند، را در کنارتان دارید بی شک شما آدم خوشبختی هستید، آنها را سفت ِ سفت بغل کنید و مراقبشان باشید.

خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه.

http://wall.rangirangi.com/wp-content/uploads/2016/04/rangirangi-149.jpg

بابا لنگ دراز عزیز

خب داشتم می گفتم ..:)

http://wall.rangirangi.com/wp-content/uploads/2015/11/69d39b1d683f345b5bf08387dce59438.jpg

جمله خوب امروز :)

حاج خانوم قهرمانی شما؟

 

یوهووووووو

اولین باران پاییزی بارید.

به روزگارمون بخند

که خنده ی تو عالیه

خیالتم که تخت تخت

خدا همین حوالیه

 

کمتر در ستایش خودمان حرف یزنیم.

یک بوم، یک بوم نقاشی حال این روزهایم را خوب می کند قطعا.

کاش میشد نقاشی کنم و کمی از این حال و هوا دور شوم...

از دلخوشی های من

کارت پستال هدیه ای که با خط بریل روی آن نوشته:

" راه ما چمن نرم نیست؛

سیر کوهی است پر از سنگلاخ

که به بالا می رود، به جلو

به سمت خورشید"

و جزء غنایم عزیزتر از جان زندگی ام شده است.

بابا لنگ دراز عزیز

گرمترین آغوش جهانی

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

بابا گفت آیدااااا یک نمایشگاه کتاب سراغ دارم، ذوق مرگی ات چند است که خریدارم! رفتیم، بسیار مردیم، بسیارخریدیم و برگشتیم؛ اما دل لعنتی ام ماند لای دیوان حافظ عزیزی که چهارصد هزار تومان بود و دلم نمی آمد بابا پولش را بدهد ...

مرا به بند میکشی از این رهاترم کنی

آدم باید لای یک کتاب بمیرد.

اندر احوالات این روزها

هم اکنون در حال زیستن در میان یک سری علمای فرزانه هستم که از روحیه بالای جنگندگی برخوردار بوده و در هر موضوع بی ربط و با ربط و کم ربطی صاحب نظر هستند و به راحتی آب خوردن در رابطه با هر چیزی حکم قطعی و صددرصدی صادر می کنند، سپس به فهم و کمالات سرشار خود بالیده و گرازان می روند!

مرا صدا کن آویشن