سفر 12 ساعته
من ِ امروز عصر : 
بعد از پنجاه روز از خرید مانتو و آویزان بودنش در کمد , دقیقا همین الان _یعنی چهار ساعت مانده به نیاز مبرم برای پوشیدنش , آن هم چهار ساعت از شب_ یادم افتاده است که مانتوی مذکور به هیکل من گشاد بود و هست و نیاز به خیاط داشت و دارد و من در این راستا هیچ غلطی نکرده بودم و نکرده ام ...
چاره ای نیست جز حفظ تمام و کمال خونسردی خود !
دارم چمدانم را می بندم و زن از هراس تنها شدنش می گوید , زنی که تا به حال نتوانسته ام دوستش بدارم و هیچوقت میانمان احساسی عاطفی به وجود نیامده است ... مانده ام چرا آدم باید از تنها شدنش بترسد وقتی حتی گاهی اوقات وجود آدم ها هم نمی تواند تنهایی ات را از بین ببرد ، تنهایی بی کسی نیست .
خب اهم , یک دو سه , امتحان می کنیم :
از آنجا که بنده بلدم با هر سازی که بلاگفا می زند برقصم , کار روزانه نویسی خود را دوباره شروع می کنم ، باشد که بلاگفا سر به راه شود .