سفر 12 ساعته

من ِ امروز صبح :

من ِ امروز عصر :

اندر احوالات این روزها

بعد از پنجاه روز از خرید مانتو و آویزان بودنش در کمد , دقیقا همین الان _یعنی چهار ساعت مانده به نیاز مبرم برای پوشیدنش , آن هم چهار ساعت از شب_ یادم افتاده است که مانتوی مذکور به هیکل من گشاد بود و هست و نیاز به خیاط داشت و دارد و من در این راستا هیچ غلطی نکرده بودم و نکرده ام ...

چاره ای نیست جز حفظ تمام و کمال خونسردی خود !

چقدر دوستشان دارم

جوری با آدم خداحافظی می کنند که گریه اش بگیرد و بعد احساس غربت کند و بعدتر دلتنگ شود ، خیلی خیلی دلتنگ ..

باران تویی

به خاک من بزن

 

آدم هایی را که بیشتر دوست دارم بیشتر حرص می دهم و این ابداً خوب نیست :|

ترس

دارم چمدانم را می بندم و زن از هراس تنها شدنش می گوید , زنی که تا به حال نتوانسته ام دوستش بدارم و هیچوقت میانمان احساسی عاطفی به وجود نیامده است ... مانده ام چرا آدم باید از تنها شدنش بترسد وقتی حتی گاهی اوقات وجود آدم ها هم نمی تواند تنهایی ات را از بین ببرد ، تنهایی بی کسی نیست .

خب اهم , یک دو سه , امتحان می کنیم :

از آنجا که بنده بلدم با هر سازی که بلاگفا می زند برقصم , کار روزانه نویسی خود را دوباره شروع می کنم ، باشد که بلاگفا سر به راه شود .