افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و
گریه می کنند ...
حسین پناهی
افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و
گریه می کنند ...
حسین پناهی
فلورانس اسکاول شین
- پس اینجا می تونه نقطه ی تحول ـت باشه .
نشسته ام برای سه تا از هم خانه ای هایم که دارند می روند به یک خوابگاه دیگر , دریا دریا اشک می ریزم ، برف می گوید : بس کن آب شدی . می گوید : تو فقط یک ماه در کنار این ها زندگی کردی ، چرا الان عزا گرفتی ؟ . می گوید : تو که قدر گاو هم احساس نداشتی ، دلتنگی و وابستگی و اینها حالی ـت نمی شد . می گوید : میشه دقیقا بگی چته ؟ می گویم : اینجا همه چیز می گذره ، مگه تا الان نگذشته ؟ اینم می گذره ، من می خوام این بار با یک دریا گریه بگذرم ؛ هدفونم را روی گوش هایش می گذارد و چشم هایش را می بندد ..
در خوابگاهی زندگی می کنیم که اصلش مال مگس هاست ، ولی خب چون مگس های بافهم و شعوری بوده اند لطف کردند به ما هم اجازه دادند به سوییت ـشان بیاییم و بیرون از سرما نمیریم !
دوستی دارم که وقتی چیزی به آن تعارف می کنی ، مثلا یک فنجان چای ، بدون گفتن میل ندارم و ممنون نمی خورم , قبول می کند ، یا حتی اگر خوشش بیاید می رود یک فنجان دیگر هم برای خودش می ریزد ؛
دوست دیگری هم دارم که وقتی به او بگویی فلان چیز چقدر قشنگ است ، مثلا تیشرتی که پوشیده ای ، می گوید خب واسه ی تو و این حرفش یک تعارف نیست بلکه خیلی زود تیشرتش را دستت می دهد و می گوید تا الان برای من بوده ، حالا تو خوشت اومده من دوست دارم برای تو باشه ؛
و شما نمی دانید من چقدر این دو تا دوستم را دوست دارم ، با اینکه یک ماه بیشتر نیست که با هم آشنا شده ایم اما عجیب به دلم نشسته است این اهل تعارف های الکی نبودنشان و روراستی ـشان :)
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر نکن
من یک جاده ام
می آیم بی آن که بیایم
می رسم بی آن که رسیده باشم
به دور دست جاده نگاه می کنی
پیش پای توام
شمس لنگرودی
+ وا الان که اول ترمه , مطمئنید این دیالوگ واسه الانه ؟
- 
وقتی بعد از روزها کشمکش و درگیری با خودت , موفق شی هدفت رو پیدا کنی می تونی حس یک امپراطور رو داشته باشی که کشور بزرگی رو پایه گذاری کرده ، این پیروزی خیلی بزرگیه و حتما باید براش جشن گرفت ، یک جشن باشکوه . اما بعدش باید به فکر حفظ کشورت باشی ، به فکر پیشرفتش . باید بدونی که کشور تو تازه متولد شده پس به مراقبت خیلی زیاد احتیاج داره و اینها همش تحت تاثیر حکومت درست توست . پس امپراطور خوبی باش و برای هدفت تلاش کن تا وقتی که محقق بشه ، شیرینی رسیدن به مقصد سختی های راه رو از خاطرت می بره امپراطور :)
آدم هایی که در کارم دخالت می کنند ، آدم هایی که به من گوشه و کنایه می زنند ، آدم هایی که جلوی پایم سنگ می اندازند ، آدم هایی که ناراحتم می کنند ، آدم هایی که قصد زخمی کردنم را دارند ... من در مقابل همه ـشان سکوت را انتخاب کرده ام ، نمی دانم انتخاب درستی است یا نه اما من هربار در مقابل ـشان ساکت تر می شوم و بی تفاوت تر .
آنهایی که فکر می کنند بیایند دانشگاه راحت می شوند ، لازم می دانم که بهشان بگویم کاملا در غلطند , دانشگاه نه تنها راحت کننده نیست بلکه ناراحت کننده هم هست ! درس های زیاد و سنگین ، اساتید سختگیر ، کلاس های فشرده ...
[ستاد تضعبف روحیه ی دانش آموزان]
« وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ »
و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» می گویند: «ما فقط اصلاح کننده ایم»!
بقره , آیه 11
من : 
هم خانه ایم : تو آخرش از دست میری ..
من : 
دلم تنگ شده "ها" . برای تو ، برای سنتورت ، برای نت ها و برای دست هایت ... برای قدرت لعنتی دوست داشتنی دست هایت ، دلم یک دل سیر شنیدن قطعه های تو را می خواهد .
به جایی رسیدیم که قسم خدا هم لقلقه ی زبانمان شده ... بد به حال ما .
نباید ترسید ، از هیچ کس و هیچ چیز به غیر از خدا نباید ترسید ... کمی به پشت سرتان نگاه کنید ، آیا ترس های بیهوده از موضوعاتی بی اهمیت در زندگی و در عین حال نداشتن ترس از خدایتان باعث شکست شما نشده ؟
به برف گفتم : آخه شیرموز هم شد علاقه ؟ می دونی امروز من مجبور شدم بخاطر تو یک بطری 2700 تومنی شیر و یک کیلو موز 3700 تومنی بخرم ؟ اگر زحمتی رو که برای آماده کردن شیرموز کشیدم نادیده بگیریم , امروز 6400 تومن بخاطر تو از جیب من پول رفته ، بخاطر کی ؟ بخاطر تو تو تو ... ته فنجان شیرموزش را هورت کشید و گفت عالیه ، تو عالی شیرموز درست می کنی و توی بغلم وا رفت .
هم خانه ایم : وای چقدر دلم کته می خواد ، واسه ناهار کته درست می کنم .
هم خانه ایم بعد از گذاشتن قابلمه ی پرآب روی اجاق : خب الان باید چیکار کنم ؟؟!
... خب من از همین وبلاگ خدا را صدها بار شکر می کنم که آشپزی بلدم , لااقل در حدی که از گرسنگی نمیرم !
به پیرمرد گفتم تمام شعرهاتو جمع کن بیار ، من بازم میام اینجا ، تایپ کردن شعرهات با من ، گفت : اذیت میشی ، صدای این چرخ خیاطی و من ِ پیر حوصلتو سر میبره . گفتم : من این فضا رو دوست دارم و درضمن دوستای پیر زیادی هم دارم . ذوق کرد و از لابلای لباس ها و تکه پارچه ها یک برگه شعر درآورد و گفت برای تو ، راستی تو دومین نفری هستی که می خونیش .