اینجا در دنیای من ، گرگ ها هم

افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و

گریه می کنند ...

حسین پناهی

شاد زی .

تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به تاراج می برد اندیشه های منفی خود اوست .

فلورانس اسکاول شین

+

آنقدر خوب باشید که ببخشید ، اما آنقدر ساده نباشید که دوباره اعتماد کنید .

سرم را گذاشته ام روی پای بابا و تندتند برایش حرف می زنم ، می گوید : دلتنگت بودم سروصدای من .

از دلخوشی های من

من قهرمان زندگی بابا هستم ..

دیالوگ

+ من از خودم خجالت می کشم بابت قضاوت هایی که راجع به دیگران کردم .

- پس اینجا می تونه نقطه ی تحول ـت باشه .

برف

نشسته ام برای سه تا از هم خانه ای هایم که دارند می روند به یک خوابگاه دیگر , دریا دریا اشک می ریزم ، برف می گوید : بس کن آب شدی . می گوید : تو فقط یک ماه در کنار این ها زندگی کردی ، چرا الان عزا گرفتی ؟ . می گوید : تو که قدر گاو هم احساس نداشتی ، دلتنگی و وابستگی و اینها حالی ـت نمی شد . می گوید : میشه دقیقا بگی چته ؟ می گویم : اینجا همه چیز می گذره ، مگه تا الان نگذشته ؟ اینم می گذره ، من می خوام این بار با یک دریا گریه بگذرم ؛ هدفونم را روی گوش هایش می گذارد و چشم هایش را می بندد ..

اندر احوالات این روزها

در خوابگاهی زندگی می کنیم که اصلش مال مگس هاست ، ولی خب چون مگس های بافهم و شعوری بوده اند لطف کردند به ما هم اجازه دادند به سوییت ـشان بیاییم و بیرون از سرما نمیریم !

تعارف ها ما را از خودمان دور کرده

دوستی دارم که وقتی چیزی به آن تعارف می کنی ، مثلا یک فنجان چای ، بدون گفتن میل ندارم و ممنون نمی خورم , قبول می کند ، یا حتی اگر خوشش بیاید می رود یک فنجان دیگر هم برای خودش می ریزد ؛

دوست دیگری هم دارم که وقتی به او بگویی فلان چیز چقدر قشنگ است ، مثلا تیشرتی که پوشیده ای ، می گوید خب واسه ی تو و این حرفش یک تعارف نیست بلکه خیلی زود تیشرتش را دستت می دهد و می گوید تا الان برای من بوده ، حالا تو خوشت اومده من دوست دارم برای تو باشه ؛

و شما نمی دانید من چقدر این دو تا دوستم را دوست دارم ، با اینکه یک ماه بیشتر نیست که با هم آشنا شده ایم اما عجیب به دلم نشسته است این اهل تعارف های الکی نبودنشان و روراستی ـشان :)

دوست پیر شاعرم

به شاعر گفتم "عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی نهد" و خداحافظی کردم .

روز جدایی ات مرا یک نگه تو می کشد ..

هرچه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن

یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر نکن

من یک جاده ام

می آیم بی آن که بیایم

می رسم بی آن که رسیده باشم

به دور دست جاده نگاه می کنی

پیش پای توام 

شمس لنگرودی

دیالوگ

- با من ازدواج می کنید ؟

+ وا الان که اول ترمه , مطمئنید این دیالوگ واسه الانه ؟

برای کشورت اسم انتخاب کن

وقتی بعد از روزها کشمکش و درگیری با خودت , موفق شی هدفت رو پیدا کنی می تونی حس یک امپراطور رو داشته باشی که کشور بزرگی رو پایه گذاری کرده ، این پیروزی خیلی بزرگیه و حتما باید براش جشن گرفت ، یک جشن باشکوه . اما بعدش باید به فکر حفظ کشورت باشی ، به فکر پیشرفتش . باید بدونی که کشور تو تازه متولد شده پس به مراقبت خیلی زیاد احتیاج داره و اینها همش تحت تاثیر حکومت درست توست . پس امپراطور خوبی باش و برای هدفت تلاش کن تا وقتی که محقق بشه ، شیرینی رسیدن به مقصد سختی های راه رو از خاطرت می بره امپراطور :)

من و سه دوست شهیدم

چقدر زود آدم دلتنگ شما می شود ...

کاش برای هم آدم های بهتری می بودیم

آدم هایی که در کارم دخالت می کنند ، آدم هایی که به من گوشه و کنایه می زنند ، آدم هایی که جلوی پایم سنگ می اندازند ، آدم هایی که ناراحتم می کنند ، آدم هایی که قصد زخمی کردنم را دارند ... من در مقابل همه ـشان سکوت را انتخاب کرده ام ، نمی دانم انتخاب درستی است یا نه اما من هربار در مقابل ـشان ساکت تر می شوم و بی تفاوت تر .

صرفا جهت اطلاع

آنهایی که فکر می کنند بیایند دانشگاه راحت می شوند ، لازم می دانم که بهشان بگویم کاملا در غلطند , دانشگاه نه تنها راحت کننده نیست بلکه ناراحت کننده هم هست ! درس های زیاد و سنگین ، اساتید سختگیر ، کلاس های فشرده ...

[ستاد تضعبف روحیه ی دانش آموزان]

کلام خدا

« وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ »

و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» می گویند: «ما فقط اصلاح کننده ایم»!

بقره , آیه 11

دیالوگ

هم خانه ایم : آیدااااا چیکار می کنی با خودت ؟ وای ببین چند فنجان گل گاوزبان و شکلات خوردی ؟

من :

هم خانه ایم : تو آخرش از دست میری ..

من :

dream

dream

پووووف

دلم تنگ شده "ها" . برای تو ، برای سنتورت ، برای نت ها و برای دست هایت ... برای قدرت لعنتی دوست داشتنی دست هایت ، دلم یک دل سیر شنیدن قطعه های تو را می خواهد .

بد به حال ما

فرد x در جلسه ی امتحان : به خدا من تقلب نکردم ، چرا تهمت می زنید ؟
چندساعت بعد , فرد x در گروه : خدایی تقلب داد ، البته قبلش من رسوندم بهش !

به جایی رسیدیم که قسم خدا هم لقلقه ی زبانمان شده ... بد به حال ما .

از دلخوشی های من

صدای بارانی که از از غروب تا به الان آرام آرام آرام می بارد :)

ترس

نباید ترسید ، از هیچ کس و هیچ چیز به غیر از خدا نباید ترسید ... کمی به پشت سرتان نگاه کنید ، آیا ترس های بیهوده از موضوعاتی بی اهمیت در زندگی و در عین حال نداشتن ترس از خدایتان باعث شکست شما نشده ؟

برف

به برف گفتم : آخه شیرموز هم شد علاقه ؟ می دونی امروز من مجبور شدم بخاطر تو یک بطری 2700 تومنی شیر و یک کیلو موز 3700 تومنی بخرم ؟ اگر زحمتی رو که برای آماده کردن شیرموز کشیدم نادیده بگیریم , امروز 6400 تومن بخاطر تو از جیب من پول رفته ، بخاطر کی ؟ بخاطر تو تو تو ... ته فنجان شیرموزش را هورت کشید و گفت عالیه ، تو عالی شیرموز درست می کنی و توی بغلم وا رفت .

ملزومات زندگی

هم خانه ایم : وای چقدر دلم کته می خواد ، واسه ناهار کته درست می کنم .

هم خانه ایم بعد از گذاشتن قابلمه ی پرآب روی اجاق : خب الان باید چیکار کنم ؟؟!

... خب من از همین وبلاگ خدا را صدها بار شکر می کنم که آشپزی بلدم , لااقل در حدی که از گرسنگی نمیرم !

دوست پیر شاعرم

به پیرمرد گفتم تمام شعرهاتو جمع کن بیار ، من بازم میام اینجا ، تایپ کردن شعرهات با من ، گفت : اذیت میشی ، صدای این چرخ خیاطی و من ِ پیر حوصلتو سر میبره . گفتم : من این فضا رو دوست دارم و درضمن دوستای پیر زیادی هم دارم . ذوق کرد و از لابلای لباس ها و تکه پارچه ها یک برگه شعر درآورد و گفت برای تو ، راستی تو دومین نفری هستی که می خونیش .

اسم منو از من بگیر

تشنه ی معنی ِ منم