مثل خون در رگ های من
احمد شاملو
رفتم داروخانه دانشگاه و یک بسته ژلوفن، مفنامیک اسید و آموکسی سیلین خریدم، سپس توسط آقای دکتر و خانم پرستار کلی سین جیم شدم که آیا قصد خودکشی دارم؟!!!
خب قضاوت و فضولی که اصلا جزء وظایف ماست! اما دختری که تا صبح بخاطر پروژه اش بیدار می ماند، برای آدم های توی دلش دلتنگ می شود و "دوستت دارم" می فرستد، بستنی آلاسکا لیس می زند، با افتخار در گرمای صددرجه سرما می خورد، کتاب ها را می پرستد، شب و روز موسیقی گوش می دهد، از درخت ها توت می چیند، آن روی سگ دنیا را به جان می خرد، از هیچ چیزی ابایی ندارد و "خُل وار" زندگی می کند... قطعا قصد خودکشی ندارد، داستان درست نکنید؛
آدم ها به نبودن عادت می کنند!
عادت می کنند ساکت بمانند، به سراغ خاطره ها نروند و مشغول زندگی شوند، اما
ناگهان اتفاقی کوچک تمامی این معادلات را بهم می ریزد،
دلی تنگ می شود.
قلبی سخت می تپد...

+ اینجا خوابگاه است و هر تکه از وسایل خوابم از یک نفر :)
+ گرمازده شدم زیر این پتو در این هوا :-|
+ کلاف سردرگم فرفری هایم :))

و این ها موجبات بزم کوچکی هستند که در قلب من به راه افتاده است، وای واییی وایییییی :)
با یک لیست بلندبالا و فقط و فقط دو عدد بن دارم می روم نمایشگاه کتاب ... خداوندا به موجودی بن های ما برکت ده.
کاش می فهمیدیم و
بهتر بودیم!
و باران بی امانی که در این روز ها می بارد موجب شده تا فارغ از درد و غم و افتادن ها، رهای رها زندگی کنم ...
خب به نام خدا، آیدا هستم یک دیوانه، این بار دومین مرتبه ای هست که سرما خوردم و دارم از گلودرد می میرم!
نارنجی کردن موهایم از جمله برنامه هایی است که در مراحل نهایی اجرا قرار دارد و مرا بی نهایت ذوق مرگ نموده است.
از همه جهان
می کِشد دلم
پر به سوی تو
یک روز باید بنشینی و ببینی چقدر از آدمی که تو را زندگی می کند واقعا خود توست؟
بعد
به هر شکلی که دلت می خواهد فکر کنی،
باورهای خودت را داشته باشی،
حرف هایی که مایل هستی را بگویی،
مطابق علاقه ات لباس بپوشی،
به جایی که میخواهی بروی،
کاری را که دوست داری انجام بدهی
و آنطور که عشقت می کشد زندگی کنی.
یک روزی باید رها کنی هرچه را که آزارت می دهد، هرچه که تو را از خودت دور کند و هر چه که تو را مجبور می کند...
یک روزی باید از تعارف و رودربایستی و ملاحظه کردن و کوتاه آمدن و بیخیال شدن ها دست بکشی...
یک روزی باید کاملا تبدیل به خودت بشوی و آدم ها و قضاوت هایشان برایت هیچ اهمیتی نداشته باشند...
می دانی! یک روزی باید خودت شوی و از خودت بودن و زندگی کردن برای خودت لذت ببری وگرنه بازنده ای!
دلم دریا
دلم لبخند ماهی ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه
می خواهد...
دلم یک باغ پر نارنج
دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِ
صبح شالیزار
دلم صبحی ،سلامی،
بوسه ای ،عشقی، نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد
دلم مهتاب می خواهد
که جانم را بپوشاند
دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد
دلم تغییر می خواهد...
دلم تغییر می خواهد...
نیما یوشیج
از فی البداهه و چرت و پرت هایی که به همدیگر می گفتیم دیگران به وجد می آیند، انگار که پشت هر واژه مدت ها فکر و خلاقیت وجود دارد!
با من سخن بگوها ته کشیده، هرکسی شایستگی داستان بافی ندارد👯
راهمان دور و دلمان کنار هم گریستن است.
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم.
سید علی صالحی