فرد باهوش حتی تلاش هم نمی کند.

اینکه روسای کاری من، سعی دارند مرا مثل موفق ترین افراد جهان تربیت کنند، اینکه تمام غرزدن هایم را نشان از پیشرفتم می دانند، اینکه به روش خاص من احترام می گذارند و باور دارند راهی که میلیون ها نفر طی می کنند حتما راه درستی نیست، اینکه اجازه می دهند خودم را به چالش بکشم. قطعا قطعا قطعا جزء خوشبختی های بزرگ من محسوب می شود.
چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگ ها برتری می دهم؟ میدانی؟ ما را ترسانده اند. ما را آموخته اند. وگرنه چرا می ترسیم بگوییم اگر پای سنجش به میان آید، اثری که صدای قورباغه در ما می گذارد شاید هم تراز تأثیر ژرف ترین برخوردها در زندگی ما باشد.
هنوز در سفرم/سهراب سپهری
+ به این فکر می کنم که چقدر این دو جمله ی تلخ "ما را ترسانده اند. ما را آموخته اند." مرا در زندگی رنج داده است. چه حیف ...
عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟
مولانا
وسط خریدهای من نشسته بود و دودوتا چارتا می کرد و زیر لب غر میزد؛ سعی کردم برایش توضیح دهم که اسانس آبی عزیزی که خریده بودم چقدر به من انرژی می دهد، آن کفش های پاشنه بلند نااستانداردی که اتفاقا بعد از یکی دو ساعت راه رفتن باعث کمردردم می شد چقدر غم های مرا می کُشت، خریدن همان شومیز خال خالی کرم سرمه ای از حراجی ها که او می گفت سرم کلاه رفته است چقدر حالم را خوب می کرد، سعی کردم به او بفهمانم خریدن گوشواره های نگین دار بدلی با تمام بی صرفه بودنشان، با تمام بی استفاده بودنشان و با تمام بی ارزش بودنشان چقدر می تواند خستگی را از تن یک زن درآورد، سعی کردم بفهمد گاهی همین فکر اقتصادی نداشتن است که زن ها را نجات می دهد، ولی اصلا متوجه نبود!
به نظرم اینطور حرف زدن اوج نامردی ـست!
روزش هم بسیار مبارک است :)
ولی هنوز یک چیزی، یک چیزی مثل یک کاکتوس گرد پر از تیغ، قلبش را اذیت می کرد.
با تجربیات و مشاهده های اندکم در زندگی، می توانم قاطعانه بگویم شانزده سالگی حساس ترین و دشوارترین و خطرناک ترین سال زندگی است و من با این که فقط دو دهه از عمرم را سپری کرده ام، از همین حالا برای مدیریت درست بحران های شانزده سالگی فرزندم، استرس و چه بسا عزا (!) گرفته ام!
کار کردن مشکل است، همانقدر که کوه کندن مشکل است!
و تعجب نکنید اگر دیدید روزی من عاشق شدم و درد عشق مرا روانه ی دشت و صحراها کرد و من بخاطر عشقم تک تک کوه ها را کندم ... نگویید این بشر چقدر عاشق است، نگویید چقدر دیوانه است، چون من تا همین لحظه ی شب، پشت میز کار عزیزم، کارهایی دشوارتر از کندن کوه ها انجام داده ام... .
راستی این حرف ها بین خودمان بماند، نفهمد بهتر است!
حوزه کاری من تعیین شده و آن حوزه ی خوشبخت چیست ؟ "وکالت" ... و آخر وکالت هم شد حوزه؟ آن هم برای منی که در زندگی ام حتی یک وکیل را هم دوست نداشته ام؟
سلام، صدای مرا از کره زمین می شنوید، بدشانس ترین کارمند روی زمین هستم در حال تلاش برای علاقه مند شدن به حوزه کاری ام ... هوم، راستی وبلاگ که صدا نداشت! داشت؟!!
دکتر به رژیم غذایی ام، دو پیمانه شیرخشک + یک لیوان شیر اضافه کرده، هربار که می خورم از ته دلم برای تمام شیرخشک خوارگان کوچولوی دنیا غصه می خورم، چقدر بدمزه، چقدر بدمزه، چقدر مزه ... بیچاره بچه ها!
قصه های عاشقانه ای که تلالو اش در نظرات عادی تایید شده با اسم و آدرس، نمو اش در نظرات تایید شده با اسم مستعار بدون آدرس و بلوغش در نظرات خصوصی است! دم خودمان گرم که ذاتا شناگریم!
باید به یک نفر که خیلی برایم مهم است، شکلات هدیه می دادم، سی دقیقه تمام قفسه ی شکلات های فانتزی را زیر و رو کردم و در اخر آنکه بسته بندی اش از همه شیک تر و البته گرانتر بود را خریدم. راستش گره پاپیون درَش روی اعصابم بود، روبانش را باز کردم تا خودم گره بزنم و چه دیدم ؟ انگار یک شخص ناشی یک مشت شکلات مسخره ی بی ارزش را ریخته بود کف جعبه!!! خب باید اعتراف کنم که گول ظاهر شیک و قیمت گرانش را خوردم، ولی دیر شده بود... آدم ها هم همینطورند، با پوسته ای مهربان و مقدس و قیمتی گزاف و دست نیافتنی می آیند، می مانند و سودشان که حاصل شد می روند سراغ بعدی ! تو می مانی و یک پوسته ی دروغین، من می مانم و یک مشت شکلات گندیده!