رژگونه مادرشوهرم
دیشب خوابی دیدم با عنوان "اومدم دنبال رژگونه مادرشوهرم" ! مبادا فکر کنید که در این خواب من و مادرشوهرم رفته بودیم عروسی و رژگونه ای را گم کرده بودیم ...؛ نه به هیچ وجه چنین نبود بلکه ما در جنگ جهانی اول به سر می بردیم و از بد روزگار خانه ـمان به محاصره آلمانی ها درآمده بود. بله همینطور که می بینید دیشب من خوابی کاملا خل معابانه و جذاب دیده ام!
خب داشتم می گفتم، وقتی محاصره شدیم من از اتاقی که گویا مخزن الاسرارمان بود بیرون پریدم و گفتم "بذارید هرکاری دلشون میخواد بکنن از من هیچ مدرکی نمی تونن پیدا کنند." و ناگهان کسی به من یادآوری کرد که همه کتاب هایم در آن اتاق مذکور به جا مانده و در تمامشان مُهر اسمم وجود دارد! بله در جنگ جهانی اول همچین آدم مهمی بوده ام من!
یکهو عین بخت برگشته ها به آن اتاق بازگشتم و تمام کتاب هایم را زدم زیر بغلم، سه چهارتایی هم باقی ماند که زیر فرش پنهان کردم تا دوباره به سراغشان برگردم، اما وقتی برگشتم آلمانی ها در آن اتاق همچون برج زهرمار ایستاده بودند... اما من لبخند مضحکانه ای به آنان زدم و با اعتماد به نفس کامل گفتم "اومدم دنبال رژگونه ی مادرشوهرم" !!! حالا بماند که ما چطور زبان همدیگر را متوجه شدیم و چطور سربازان آلمانی آنقدر رژگونه دوست و خاطرخواه مادرشوهرم بودند که چیزی به من نگفتند!
در فرصت به دست آمده به سرعت چندتا کتاب باقی مانده را زیر لباسم پنهان کردم و از درون کشوی میز یک رژگونه ی گلبهی برداشتم و گفتم "دیدید دروغ نمی گفتم" و با همان لبخند مضحکم بیرون آمدم :))
یعنی چنان خواب فان و مزخرفی بود که بعد از پایان داستان، از جا پریدم و شروع به خندیدن کردم و سپس خودم را به یک نوشیدنی خنک و خواب مجدد دعوت نمودم :)
+ دیوانه هم خودتان هستید، من کتاب زیاد می خوانم و این خواب ها را تحت تاثیر آنها می بینم 