دیالوگ
پدر : من الان یه نوه می خوام که از در و دیوار بره بالا ، همه چیزو بهم بریزه ، اصلا روی اعصاب باشه ! هــــــی , حیف که نیست وگرنه صداش می کردم زلزله .
من : 
پدر : من الان یه نوه می خوام که از در و دیوار بره بالا ، همه چیزو بهم بریزه ، اصلا روی اعصاب باشه ! هــــــی , حیف که نیست وگرنه صداش می کردم زلزله .
من : 
گداهای توی کوچه و خیابان و اتوبوس و پایانه ها را که می بینیم , برایشان دل می سوزانیم و خیلی زود پولی کف دستشان می گذاریم ، چندش ـمان می شود و ازشان رو برمی گردانیم ، برای خودشان و عزت نفسی که زیر پا گذاشته اند متاسف می شویم و ... .
خودمان در کوچه و خیابان ها ، در محل کارمان ، در دانشگاه ها ، در فضاهای مجازی و در همه جا و همه جا , پیش هر کس و ناکسی ، پیش هر آشنا و غریبه ای ، پیش همه و همه و همه , دست دراز می کنیم و عشق و دوست داشتن گدایی می کنیم ، محبت و توجه گدایی می کنیم ، همدلی و همراهی گدایی می کنیم ... .
اما هیچوقت دلمان به حال خودمان نمی سوزد ، هیچوقت از خودمان چندش ـمان نمی شود ، هیچوقت برای عزت نفسی که فراموشش کرده ایم متاسف نمی شویم ... .
بد به حال ما ؛
وقتی همش دنبال رسیدن به بهترین ها باشید ، از چیزهایی که به دست می آورید لذت نخواهید برد ... بهترین ها همیشه صددرصدی نیستند ، گاهی به دست آوردن پنجاه درصد از یک چیز هم می تواند ایده آل باشد . زندگی ـتان را فدای ایده آل هایی که معلوم نیست از کجا آمده اند نکنید , از آنچه که هستید و هست لذت ببرید .
لم داده ام کنار بخاری گرم و کوچک اتاقم و دارم آرزو می کنم کاش همین الان غول چراغ جادو جلویم ظاهر می شد و ازم می خواست آرزویی کنم ، من هم چشمانم را می بستم و می گفتم " اتاقم تمیز بشه و دیگه هیچوقت کثیف نشه , نشه , نشه ... "
قبل ـترها شیر را فقط داغ می خوردم و به شیر سرد حتی لب هم نمی زدم ، حالا هرصبح آنقدر وقت کم می آورم که فنجان شیر سرد را در یک لحظه سر می کشم .
قبل ـترها از هندزفری بیزار بودم ، سردرد می گرفتم ، حالا روزهایی هست که از صبح تا شب هندزفری توی گوشم است و آهنگ ها یکی پس از دیگری پلی می شوند .
قبل ـترها اگر چندروز از قلمو و رنگ هایم دور می شدم , می مردم ! حالا ماه هاست که نقاشی نمی کنم .
...
به این فکر می کنم که آدم ها چقدر راحت و چقدر سریع تغییر می کنند و این چقدر می تواند خوب باشد و چقدر بد ...
بابا را که دیدم دلتنگی ام پر کشید و رفت ، اما خیلی زود غم بزرگتری جایش نشست . غم دوباره تنها شدن بابا , غم دوباره تنها شدن من ...

باباجان شما مثل یک قرص مُسکن قوی توی دردهای شدید هستید ، این تشبیه یعنی از داشتن شما خیلی خیلی خیلی خوشحالم :)
دوساعت با دوست پسرش لاس می زند تا برایش یک کار کوچک نیم ساعته _مثلا ترجمه ی چند خط مقاله_ را انجام دهد و بعد از اعماق وجودش احساس زرنگی می کند و به خودش آفرین می گوید !
خب یکی هست توی یکی از کلاس هایمان که کپی پیست شده ی مرتضی پاشایی ـست ، من ؟ از آن ته مه های کلاس گهگاهی نگاهش می کنم و به این همه شباهت لبخند می زنم :)
غروب دختر تنهایی بودم که وسط خیابان خودش را از سرما بغل کرده بود و تندتند قدم برمی داشت و تنها دلخوشی اش بارانی بود که با رعد و برق هایی وحشی می بارید .
سید علی صالحی
دختران موفرفری الافی هستیم که آخر شب هایمان را با فال گیری تلف می کنیم ! نیت هایمان به دو دسته ی کلی تقسیم می شوند : 1_ نیات خیلی خیلی درست حسابی از جمله : شاگرد اول میشم ؟ چهار ترمه تموم میشم ؟ پیش سمینارم خوب میشه ؟ خارج میرم ؟ ... ؛ 2_ نیات خیلی خیلی نادرست ناحسابی مثل : با من ازدواج می کنه ؟ به من فکر می کنه ؟ دوستم داره ؟ ... ؛ به امید نیکوروزی که خدا شفایمان دهد :|
این بود انشای من
خانم های خانه ! برای همسر و فرزندتان یک ظرف کوچک غذا آماده کنید تا به محل کار یا مهد و مدرسه ـشان ببرند . باور کنید آماده کردن کمی خوراکی و تزیین چندتکه میوه وقت زیادی نمی گیرد ولی عشق و مهربانی و لذت زیادی تولید می کند . بگذارید حتی وقتی اعضای خانواده ـتان خسته و گرسنه و بی حوصله هستند ، با باز کردن درب ظرف غذایی که شما برایشان گذاشته اید به یادتان بیفتند و خوشحال شوند و قلب های ریز و درشت صورتی توی دلشان به سمت شما پرواز کند :)

من : نمیشه استاد ، پلکم پایین بیاد دیگه بالا نمیره !
به برف گفتم : دلم می خواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم ، گفت : منم دلم می خواد توی آفتاب بشینم و برای همیشه آب شم , ولی خورشید خیلی وقته که پشت ابرها مونده .. ؛ خودم را انداختم توی آغوشش و هق هق گریه کردم .

اینجا کلیک کنید : کودکان امید
خوبی ِ زندگی
بیشتر در این است
که یک مرگی هم در انتهاش هست !
هوشنگ گلشیری
اصلا نمی توانم درک کنم آنهایی را که دمپایی توالت را خیس می کنند , یا آنهایی را که چادرشان را با روسری گل گلی رنگی منگی سر می کنند و سر کلاس درس می آیند , یا آنهایی را که در هر وقت و زمانی خمیازه ی صوتی تصویری می کشند , یا آنهایی را که سرشان کلا توی موبایل و لپ تاپ بغل دستی ـشان است و ... ؛ پوووووف می دانید من خیلی ها را نمی توانم درک کنم !
من : [بغض]
- چطوری دلت میاد بگی دوستت ندارم ؟
چرا ماها همیشه با هم تعارف داریم ، آن هم تعارف دروغین : قربان شما , فدای شما , شما بهترینید , خوشحالم از دیدنتون , من و شما نداریم , بیادتونم ...