«چهار سال پیش، من و دیوید مثل همه شبای دیگه رفتیم توی رختخواب، مسواک زدیم، کتاب هامون رو خوندیم، درباره رستورانی حرف زدیم که می خواستیم فردا بریم... و وقتی من صبح زود بیدار شدم، دیوید مثل یه تیکه یخ کنار من دراز کشیده بود. کبود بود. من... من حتی رفتنش رو احساس نکرده بودم. حتی نتونستم بگم...»
«می تونی تصور کنی کنار کسی باشی که عاشقشی و بعد اون همون جا پیش خودت مُرده باشه؟ فکر کنی که شاید می تونستی کمکش کنی؟ که نجاتش بدی؟ این که ندونی شاید اون بهت نگاه کرده و ازت کمک خواسته...»
«تنها چیزی که توی این دنیا ارزش داره، اینه که آدم عاشق کیه.»
"دختری که رهایش کردی / جوجو مویز"
+ همیشه از مرگ آدم ها و نبودنشان ترسیده ام، هروقت با کسی سرد شده ام به مرگ فکر کرده ام، به این که اگر در همین لحظه مرگ جدا کننده ما باشد خودم را خواهم بخشید یا تا آخر عمر حسرت می خورم ... برای همین است که همیشه سعی می کنم برای آنهایی که دوستشان دارم بهترین ِخودم باشم، شما هم تلاش کنید. زندگی کوتاه است!