من و سه دوست شهیدم
پیش ـشان که رفتم دو تا بال سفید چسبانند روی شانه هایم و با هم پرواز کردیم ، با هم نفس کشیدیم ، گریه کردیم ، خندیدیم ، درد و دل کردیم ، برای هم اسم انتخاب کردیم ، از سن و سالمان گفتیم ، از زندگی و خانواده هایمان حرف زدیم و توی دل هر چهارتایمان حبه حبه قند آب شد ... می دانید خانه ی آنها عجیب بوی بهشت می دهد .
+ نوشته شده در ساعت توسط آیدا
|