برف دیگر وقت و بی وقت از عشق های غولی حرف نمی زند و درمقابل دردودل های من رباط وار رفتار نمی کند , سردی اش را کاملا کنار گذاشته و کلی احساساتی شده ! مثلا دیروز که برای تنهایی و غربتی که در چند روز آینده دچارش می شدم داشتم جلوجلو گریه می کردم آمد بغلم کرد و دلداری ام داد و من ؟ من با چشمانی گرد و دهانی باز از تعجب مشغول شاخ درآوردن بودم ! یا مثلا همین امروز صبح روبرویم ایستاده و گردنش را کج می کند و می گوید دوستم دارد !

می دانید من خیلی چیزها از آدم ها و آدم بودن برایش تعریف کرده ام اما هیچوقت تا این حد ابراز احساسات را به او یاد ندادم ، نمی دانم اینها را از کجا یاد گرفته و نمی دانم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت !