دفتر خاطرات دوران طفولیتم را پیدا کردم، البته گم نشده بود, من به آن توجهی  نمی کردم! چیزی که بعد از یافتنش مرا ذوق مرگ کرد نوشته های پنج معلم دبستانم بود که همه ـشان مرا "دخترم" خطاب کرده و از اراده ی محکم و دستان توانمندم نوشته بودند و آرزوی رسیدنم به بالاترین نقطه موفقیت را داشتند... اعتراف می کنم که برای اولین بار حسرت دوران دبستانم را خوردم، حسرت روزهای خوبی که تک تک معلم هایم بال پروازم بودند و پریسایی وجود داشت که می توانستم مگوترین رازهای دنیا را به او بگویم. روزهایی که کافی بود اراده کنم تا به چیزی که می خواهم برسم، روزهایی که بی وابستگی می گذشت و من خوشبخت ترین دختر دبستان بودم!