برف : پاشو آبروی منو بردی ، روی نیمکت خیس ، زیر بارون ، مچاله شده و ساکت ... اه اه نگو که داری ادای عاشقا یا دیوانه ها رو در میاری ، چون حالمو بهم میزنی . تا الان همه فکر کردن یا عاشقی یا دیوانه . خب کدومی ؟

من : هیچکدوم .

برف : پس چه مرگته ؟ یهو وسط روز چهار ساعت می گیری می خوابی ، اول صبح میری هرچی خیابونه پیاده گز می کنی ، مدام آهنگ های مزخرفتو گوش میدی و به نمی دونم کجا نگاه می کنی ، میری پیش سه تا دوست شهیدت ولی لال میشی و عین یه مجسمه فقط نگاه می کنی ... خب حرف بزن خبر مرگت .

من : غروب جمعه توی یه شهر کویری ، بارون ... دل آدم می گیره . فقط دلم گرفته .

برف : منم باورم شد . پاشو برو داخل ، بارون داره شدیدتر میشه .

من : یکم دیگه میرم .

برف : چرا گریه کردی ؟

من : چرا دلیل خنده هامو نمی پرسی ؟ چرا وقتی دپرسم ، وقتی بغض کردم ، وقتی گریه کردم میای میگی چه مرگته ؟ اشک های من باارزش تر از خنده هام نیست .

برف : بدهکار هم شدم ؟ برو بابا با اون اخلاق مزخرف نچسبت .

من : من تصمیم گرفتم فقط حال خوبم رو با آدما تقسیم کنم .

برف : هر غلطی می خوای بکن ، من که آدم نیستم ...

من : دِ همین دیگه ، مشکل اینه تو آدم نیستی ، آدم هم نمیشی .

برف : پس غصه هاتو من می خورم .

من : میرم داخل . خیس خیسم ، دارم یخ می زنم .

برف : خداحافظ برفک .

من : :)