غروب دختر تنهایی بودم که وسط خیابان خودش را از سرما بغل کرده بود و تندتند قدم برمی داشت و تنها دلخوشی اش بارانی بود که با رعد و برق هایی وحشی می بارید .
+ نوشته شده در ساعت توسط آیدا
|
غروب دختر تنهایی بودم که وسط خیابان خودش را از سرما بغل کرده بود و تندتند قدم برمی داشت و تنها دلخوشی اش بارانی بود که با رعد و برق هایی وحشی می بارید .